تبلیغات
داستان کوتاه
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : مرتضی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
داستان کوتاه




سلام بر همه دوستان داستان دوست خودم،اومدم تا با گذاشتن داستان های کوتاه توپ تو این وبلاگ یه حال اساسی به شما بدم.
ضمنا هر کی هر داستان بلندی که می خواد تو نظرات بگه تا برای دانلود تو وبلاگ بزارم.
هر کسی هم داستانی از خودش داره با اسم خودش تو این وبلاگ گذارده میشه!
همین.
یا علی.




نوع مطلب :
برچسب ها :


شنبه 29 مرداد 1390 :: نویسنده : مرتضی
مرد دیروقت ، خسته از كار به خانه برگشت . دم در پسر پنج ساله اش را دید
كه در انتظار او بود:
‐ سلام بابا ! یك سئوال از شما بپرسم؟
‐ بله حتمأ. چه سئوالی؟
‐ بابا ! شما برای هرساعت كار چقدر پول می گیرید؟
مرد با نا راحتی پاسخ دا د: این به تو ارتباطی ندارد . چرا چنین سئوالی
می كنی؟
‐ فقط می خواهم بدانم.
-اگر باید بدانی، بسیار خوب می گویم: ۲۰ دلار!
پسر كوچك در حالی كه سرش پائین بود آه كشید. بعد به مرد نگاه كرد و
گفت: می شود ۱۰ دلار به من قرض بدهید ؟
مرد عصبانی شد و گفت : اگر دلیلت برای پرسیدن این سئوال ، فقط این بود
كه پولی برای خریدن یك اسباب بازی مزخرف از من بگیری كاملأ در
اشتباهی. سریع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اینقدر خود خواه
هستی. من هر روز سخت كار می كنم و برای چنین رفتارهای كودكانه وقت
ندارم.
پسر كوچك، آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد : چطور به خودش اجازه می دهد فقط
برای گرفتن پول از من چنین سئوالاتی كند؟
بعد از حدود یك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شاید با پسر
كوچكش خیلی تند و خشن رفتار كرده است . شاید واقعآ چیزی بوده كه اوبرای خریدنش به ۱۰ دلار نیاز داشته است . به خصوص اینكه خیلی كم پیش می آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.
‐ خوابی پسرم ؟
‐ نه پدر ، بیدارم.
‐ من فكر كردم شاید با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولانیبود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی كردم . بیا این ۱۰ دلاری كه خواسته بودی.
پسر كوچولو نشست ، خندید و فریاد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر چند اسكناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتی دید پسر كوچولو خودش هم پول داشته ، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت : با این كه خودت پول داشتی ، چرا دوباره درخواست پول كردی؟
پسر كوچولو پاسخ داد : برای اینكه پولم كافی نبود ، ولی من حالا ۲۰ دلار دارم. آیا می توانم یك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم ... !!!




نوع مطلب : داستان کوتاه آموزنده، 
برچسب ها :


یکشنبه 10 مهر 1390 :: نویسنده : مرتضی
مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل
 می­افتد در آب می‌اندازد.
 - صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می­خواهد بدانم چه می­کنی؟
- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.
- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی­کند؟
مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت: "برای این یکی اوضاع فرق کرد." 



نوع مطلب : داستان کوتاه آموزنده، 
برچسب ها :


سه شنبه 8 شهریور 1390 :: نویسنده : مرتضی
تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره
دور افتاده،

افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق
را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.
کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینی.



نوع مطلب : داستان کوتاه آموزنده، 
برچسب ها :


سه شنبه 8 شهریور 1390 :: نویسنده : مرتضی

پیری برای جمعی سخن میراند.

لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.

بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.

او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.

گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید


او لبخندی زد و گفت:

وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،

پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟

گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید.





نوع مطلب : داستان کوتاه آموزنده، 
برچسب ها :


جمعه 4 شهریور 1390 :: نویسنده : مرتضی

اخرین انسان دنیا تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زده شد.  


چه جور بود؟اگه دوست داشتین نظرتونو تو قسمت نظرات بنسید .                   
                                                                                                               




نوع مطلب :
برچسب ها :


سه شنبه 1 شهریور 1390 :: نویسنده : مرتضی

شخصى كتابخ
انه بزرگ و كتاب هاى مهمى داشت . یك كتاب را در جعبه اى بالاى همه كتابها گذاشته بود. هركه مى آمد، سؤ ال مى كرد كه كتاب داخل جعبه چه كتابى است ؟ یكى مى گفت : شاید خیلى قدیمى است ، دیگرى مى گفت : آب طلاست ، جلدش از پوست است و... آخر از او پرسیدند: این چه كتابى است كه اینقدر احترامش دارى ؟
گفت : كتاب كلاس اوّل است . اگر كتاب اوّل را نمى خواندم ، به خواندن كتاب هاى بعدى موفّق نمى شدم .















منبع:کتاب خاطرات استاد قرائتی





نوع مطلب : داستان کوتاه طنز، داستان کوتاه آموزنده، 
برچسب ها :


شنبه 29 مرداد 1390 :: نویسنده : مرتضی
جوانى خردمند، به فنون مختلف علوم و دانشها، اطلاعات فراوان داشت ، ولى داراى خوى رمیده بود (در میان مردم ، فضایل خود را آشكار نمى كرد )به گونه اى كه در مجالس دانشمندان ، خاموش مى نشست ، پدرش به او گفت : ((اى پسر! تو نیز آنچه را مى دانى بگو. ))
جوان در پاسخ گفت : ((از آن ترسم كه در مورد آنچه را كه ندانم از من بپرسند و شرمسار شوم ))
نشنیدى كه صوفیى مى كوفت
زیر نعلین خویش میخى چند؟
آستینش گرفت سرهنگى
كه بیا نعل بر ستورم بند



منبع:گلستان سعدی



نوع مطلب : داستان کوتاه پارسی قدیم، 
برچسب ها :


شنبه 29 مرداد 1390 :: نویسنده : مرتضی
می گویند مردی ، خروسی خرید و به خانه برد. وقتی وارد شد ، همسر جوانش ، سر و رویش را پوشاند و نهیب زد: ای مرد! غیرتت چه شده است؟ روزها که تو نیستی ، آیا من باید با این خروس که جنس مخالف است ، تنها بمانم؟ خروس را بیرون ببر و از هر که خریده ای به او بازگردان!

مرد ، خوشحال از این که ...                                                             

زن چنان پاکدامنی دارد که حتی از خروس هم دوری می کند ، به بازار برگشت و خروس را به فروشنده اش که پیر مرد دنیا دیده ای بود پس داد.

پیرمرد که ماوقع را شنید ، گفت: اشکالی ندارد؛ من خروسم را پس می گیرم ولی برو درباره زنت بیشتر تحقیق کن! کسی که درباره یک خروس چنین می کند ، لابد ریگی به کفش دارد و می خواهد رد گم کند.
منبع:dastanak.com




نوع مطلب : داستان کوتاه آموزنده، 
برچسب ها :


شنبه 29 مرداد 1390 :: نویسنده : مرتضی